تبليغاتX
نیمه ی سیب

برات دیگه مهم نیستم

نه ...!!!

می دونم الان خیلی راحتی

واسه همین دیگه مزاحمت نمی شم

فک کن دیگه نیستم

شاید ....

شاید مردم ....

!! نوشته شده توسط مجنون | 4:45 | جمعه ششم شهریور 1388 •

 

راه بهتری واسه جواب ندادن بهم وجود نداشت؟؟؟

خیلی ناراحتم کردی

فک می کردم اینقدی واست ارزش داشته باشم

 

!! نوشته شده توسط مجنون | 12:14 | یکشنبه یکم شهریور 1388 •

به زندگی برگشتم

سلام

نگران نشو

نگران نشو

نگران نشو

الان خیلی بهترم توی ۱۵ دقیقه کل حالم دگرگون شد

با سوروم و دو تا آمپول به زندگی برگشتم

واسه همینه مدتیه کمتر میام

الان خیلی بهترم

خواستم بهت بگم

چون احساس کردم ممکنه دلت شور بیفته

الان خیلی بهترم

آخه ما تلپاطی داریم مگه نه؟؟؟

!! نوشته شده توسط مجنون | 11:51 | سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 •

تولدت مبارک عزیزم

تولد تولد تولدت مبارک 

 

بانوی مردادی داغ
ای دل سپرده به غزل ، قشنگ ترین لاله ی باغ
تابستون ِ ترانه هام ، بانوی مردادی داغ

تو ماهِ نازِ آسمون ، تو بی قراری شبی
اون بوسه ای که بی هوا ، پرمی گیره روی لبی

دوست دارم ترانه چشم ، دوست دارم ترانه لب
دوست دارم غزل نگاه ، قسم به روز ، قسم به شب

وقتی نگام که می کنی ، با اون نگاهِ مبهمت
تفسیر آسمون می شی ، بی اختیار می بوسمت

رنگین کمون تو آسمون ، دل اما بی قرارته
وسعت آبیه غزل ، ترانه آینه دارته

یه ثانیه ندارمت ، دلتنگیه یه ساعته
با تو من آروم می گیرم ، با تو خیالم راحته

نیازِ دم به دم تویی ، به هر زبون تو رُ می خوام
داری به چی فکر می کنی ؟ قشنگ ترین دقیقه هام

من از تو دل نمی کنم ، همیشگی ترین بهار
شبنمِ خاطراتِ من ، دوست دارم هزار هزار

شعر شایا تجلی خودت بهم معرفیش کردی یادته ؟؟

 

اینم عکس کیک تولدت امیدوارم خوشت بیاد

کادو هم باشه وقتی پریدی تو بغلم یه لب آب دار فرانسوی  بهت کادو میدم

 

کیک تولد

 

دوستت دارم امیدوارم خوشبخت بشی و یه روز عکس کیک مراسم ازدواجت و

 همچنین کیک تولد بچه هاتو واسم بفرستی

دوست داشتم کنارت بودم بوسه بارانت می کردم


!! نوشته شده توسط مجنون | 0:0 | یکشنبه چهارم مرداد 1388 •

دونیمه سیب

دو نیمه سیب این سیب قشنگو ساختن

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط مجنون | 11:30 | پنجشنبه هجدهم تیر 1388 •

روز مرد

سلام می دونم هنوز مرد نشدم

اون روز خیلی چشممو به صفحه موبایل دوختم تا یه ردی از تو بهم نشون بده

ولی خبری نشد

همیشه انتظار واسم سختترین بود

بی معرفت

!! نوشته شده توسط مجنون | 11:28 | پنجشنبه هجدهم تیر 1388 •

گله دارم ازت

سلام

تو تمام مدتی که با هم بودیم یه چیز همیشه منو داغون می کرد

یادته ؟؟؟ وقتی که دلت می گرفت هر وقت بهم زنگ می زدی با آغوش باز می پذیرفتمت

و هیچ وقت بدون جواب نمی ذاشتمت ولی ...

وقتی دل من واست تنگ می شد و بهت زنگ می زدم یا اس می دادم همیشه منو ناامید 

می کردی و یا اینکه بلافاصله بعد از صحبت بهم می گفتی عذاب وجدان داری و از اینکه

با من هستی ناراحتی

این حرفا بدترین نوع شکنجه بودن واسه من حالا که رفتی خواستم بهت گفته باشم

موفق باشی

 

!! نوشته شده توسط مجنون | 9:42 | شنبه پنجم اردیبهشت 1388 •

خوشبخت بشی

 

فقط کم آوردم

بی معرفت نیستم که بخوام دل یکیو پر از درد کنم

در موردم چی فکر کردی؟

تو وجودمی و آدم هیچ وقت وجودشو نابود نمی کنه

مواظب خودت باشه

 

!! نوشته شده توسط مجنون | 0:48 | پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 •

سال نو مبارک

سلام عزیز دلم

سال 1387 به هر نحوی بود واسه هر دومون گذشت امیدوارم لحظات بدی رو تو این سال واست رقم نزده باشم و امیدوارم هر وقت به این سال فکر کردی خاطرات خوبی از من تو ذهنت تداعی بشه نمی دونم چی بگم فقط آرزوی قلبی من اینه که هر جا هستی موفق باشی

راستی در مورد اون شعر پایین کار من نیست نمی دونم شاعرش کیه،

خودت که می دونی به خاطر اینکه یه نمه صدا دارم وتقریبا موسیقی رو میشناسم این موسیقی رو می پسندم کار خواننده ای به نام جهان حتما از اینترنت دانلود کن و گوش کن بعدش بهم خبر بده که چه جوریه؟؟؟

همیشه دوستت دارم

یادت باشه منو تو سفره هفت سینت بذاری آخه اول اسمم سین داره

هنوز که یادت نرفته؟

موفق باشی عزیزم  

!! نوشته شده توسط مجنون | 12:27 | جمعه سی ام اسفند 1387 •

حس می کنم دیگه دوستم نداری

حس می کنم زیادیه وجودم

چرا به این زودی ازم بریدی ؟

من که گل سر سبد تو بودم

حس می کنم تو این روزا نمی خوایی

یه لحظه هم حتی منو ببینی

کاش می دونستم عشق دیروز من

فردا که شد تو با کی همنشینی

دوستم نداری می دونم دوستم نداری

اما تو چشمات می خونم که بی قراری

خدا کنه که برگردی تو پیشم

بدون تو من دیوونه میشم

حس می کنم حضور من کنارت

باعث دل خستگی تو باشه

شاید سفر رفتن من یه فصل

تازه ای از زندگی تو باشه

حس می کنم باید از اینجا برم

جایی که هیشکی راهشو بلد نیست

باید برم که قدرمو بدونی

یه مدتی تنها بمونی بد نیست ...

 

!! نوشته شده توسط مجنون | 13:28 | جمعه بیست و سوم اسفند 1387 •

تقدیــــــــــــــر

سلام

 من دوستت دارم ( فرشته من )

مدتی بود دلم گرفته بود به خصوص عصر که می شد تو دلم احساس سنگینی می کردم یه جوری که انگار به یکی بدهکارم و اذیتش کردم امیدوارم از من در مقابل خدا گله نکرده باشی

دیشب حرم بود تا 1 شب واستادم کمی آروم شدم

امروز نتیجه کنکورو دادن قبول نشدم ...

یه کمی ناراحت شدم ولی به این نتیجه رسیدم شاید مثل کنکور اون سال حکمتی توش نهفته است

دیگه ناراحت نیستم

اگه اینو خوندی یه خواهش دارم عزیزم

واسم دعا کن

جمعه این هفته یه آزمون استخدامی دارم که آینده کاریمو رقم می زنه

واسم دعا کن

اگه به این وبلاگم سر زدی به اون یکی هم بیا

یه ردی بذار که بدونم اینارو خوندی منتظرتم

خدا حفظت کنه

مواظب خودت باش

دلم روشنه

بعدا برات تعریف می کنم

دعا یادت نره در حق منی که بهت بد کردم و مدتی آزردمت

منو ببخش عزیزم

 

 

!! نوشته شده توسط مجنون | 23:53 | شنبه بیست و ششم بهمن 1387 •

عـــــزیزی

سلام نفسم

یادته مطلبی رو برات نوشته بودم ؟ در جوابش اینو برام فرستادی و زدی تو سرم که دزدی ادبی کردم

ولی نمی دونی از وقتی که تنها شدم چه چیزایی نوشتم اگه می شد برات بذارم می فهمیدی ! ولی نمی خوام ناراحتی های درونمو به تو عزیز دلم منتقل کنم پس همون بهتر که من تمام مشکلات و دلتنگیهارو بریزم تو خودم ولی مدتیه خیلی لاغر شدم همه مشکلات دست به دست هم دادن تا منو از داخل آب کنن ...

اینم شعر خودت

.

.

.

یک روز که از

تنهایی به شکوه آمده بودم..

و ذره ذره وجودم

در تب تنهایی می سوخت.

تو را یافتم...

از طریق سیگنال هایی که قرن ها بیش نبود.

و کسی هم گمان نمی کرد که روزی بیاید.

و تو مرا...

و فاصله ها نزدیک شد.

نقطه اتصالمان نیاز بود.

من به محبت تو

تو به عشق من.

راستی تا به حال گفته بودمت

که در خیالم چه رنگی هستی؟!

...

آبی آسمانی.

رنگ راحت روحی.

و گاها باورم نمی شود

که از جنس ضامخت مردانی.

با آن که

صدای دو رگه حزین مردانه ات را

تفسیر کرده ام.و در تب این فاصله ها

بیش تر از بیش سوختم

فاصله ها..

کاش میشد

همانند دیکته ی بی غلطی

که خودت برایم نوشته بودی.

_از مجله موفقیت های روزگارمان _

نه !!!!

همان. خودت نوشته بودی.

بگذار این گونه خوش باور باشم.

کاش میشد

فاصله ها را

مثال همان املای بی غلط

خط زد.

این بار نه به دستان سالخورده

معلمی رنج کشیده

نه!!!

به دستان پر محبت تو.

.....................

و کاش سرنوشت

قصه ی آشنایی مان را

جور دیگری می نوشت.

!! نوشته شده توسط مجنون | 14:31 | چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 •

ممنونم عزیزم

سلام عزیز دلم

فدات بشم که به یاد من بودی امروز خیلی سورپرایزم کردی

فکرشو نمی کردم . همیشه یه چیزی برای پیش دستی داری

حالا کو تا 6 ماه دیگه که نوبت من بشه !!!

زودی به وبلاگم سر بزن ممکنه ازاین پستم خوشت بیاد

شایدم خودت اینارو می دونی

در ضمن بهت پیشنهاد می کنم این کتابو حتما بخری

کتاب حلیه المتقین – اثر علامه محمد باقر مجلسی

منتظرتم بیا عزیزم

اومدی لطف کن نظر بده

!! نوشته شده توسط مجنون | 21:11 | سه شنبه هشتم بهمن 1387 •

درکت می کنم

یادته آخرین نوشته ای که برات گذاشتم ...

 

می شناسم این حس را

حسی که ذره ذره وجودم را اسیر خودش می کند

حسی که به رنگ همان لباسی است که برتن داری

این همان رنگی است که بارها در پوشش آن دیدمت

یادم هست گریه های شبانه خودم و تو را

مگر می شود این لحظه های سخت را تحمل کرد

مگر می شود از یاد برد

امسال در چنین زمانی یاد و خاطره پارسال سخت مرا در هم می شکند

کسی که وجودم را تسخیر کرده

و مسیرهای زندگیم راشکل داده

بی انصافی است که بگویی درون شعرت نکته است که

نمی فهمم ...

اگر نمی فهمیدم منتظرت نمی ماندم

بسیار می فهمم و این حس قوی را

 در بند بند وجودم میابم

کاش رنگ الماس با گرمای تنت رنگ زندگی می گرفت

و چه گرانبهاست این الماس که بر تن تو پوشانده شود

کاش می توانستم تمام احساسم را به پایت بریزم

کاش در همسایگیت بودم

کاش به گونه ای دیگر می یافتمت

تا برای به دست  آوردنت این همه سختی را تحمل نمی کردم

چه بگویم که نگفتنم بهتر است

چون هر قطره اشکی که از چشمان زیبایت به زمین می ریزد

مانند تیری است که برقلبم فرو می نشیند

و تو خود بهتر از هرکس می دانی قلبم تحمل این همه درد را ندارد

چون درونش چون تویی است

که تمام تلاشش نگهداری توست به هر قیمتی که شده

حتی به قیمت از کار افتادنش

کاش می توانستم به گونه ای عشقم را نثارت کنم

کاش این عشق پاکم را با تمام وجود احساس می کردی

کا ش و کاش و کاش ...

همان گونه که میدانی و بارها گفته ام و آهنگش را نیز شنیده ای

من همان مسافرم

مسافری که روزی باید برود

هر مسافری روزی باید برود

من هم مسافر قلب تو بودم

کاش می توانستم قلبت را از آن خودم کنم

ولی حیف که این فاصله لعنتی نمی گذارد

و مرا سخت عذاب می دهد

کاش می توانستم بوسه بارانت کنم

وهمان طورکه گفتی لباسی به رنگ الماس را خودم تنت کنم

و بندهای اسارت را از تنت باز کنم و برتن خودم ببندم

تا اینگونه در تمام عمر کنارت باشم

و خودم را اسیرت کنم

ولی حیف ...

 

!! نوشته شده توسط مجنون | 16:59 | یکشنبه بیست و نهم دی 1387 •

یه شب سرد

سلام نفس من

امشب خیلی دلم گرفته هوا هم برفیه می دونم چقدر برفو دوست داری

به خاطر تو یه مدت زیر برف موندم فکر کنم سرما خوردم

امروز رفته بودم کتابخونه ... (خودت می دونی کجا) واسه درس خوندن

خیلی به یادت بودم برات دعا هم کردم البته این کار همیشگیمه

نمی دونم توهم مثل من به یادم هستی یا نه

می خواستم بهت اس ام اس بدم

ولی دیدم خودخواهیه و اذیت میشی واسه همین بی خیال شدم

دوست داشتم می شد بپری تو بغلم

خیلی امشب با احساس شدم می ترسم کار دست جفتمون بدم

فقط اینجا واسه تو می نویسم امیدوارم بخونی

اگه خوندی تو وبلاگم نظر بذار البته خصوصی

قربونت برم مواظب خودت باش عزیزدلم

بوووووووووووووووووووووس

!! نوشته شده توسط مجنون | 22:29 | شنبه بیست و یکم دی 1387 •